درباره نویسنده
مهرداد سنجابی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهرداد سنجابی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به بهانه روز معلم
  • طلسم
  • شیدایی ...
  • ۱۳۸۸/٦/٥
  • دغدغه
  • فرقی نمیکند!
  • عاشقانه های شعر کرد
  • خسته
  • باز هم شعر
  • روزمرگی
  • سالهای سياه تحمل
  • تناقض
  • همزاد
  • مرگ شاعر
  • سرود
  • پرنده يادرخت ؟
  • خواب
  • قاب
  • قفس
  • بی دردان
  • عيدانه
  • دو درس برای کودکان
  • پرنده ...
  • ۱۳۸٥/۱٢/٦
  • فصل آخر
  • سکوت با نگاه شما فرو می ريزد
  • عريانی
  • و تو خواهی آمد...
  • برف
  • سرآغاز
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • تیر ۸٩
  • آذر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • آذر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • ساعت بی کوک(زهره جعفرزاده)
  • کورش همه خانی
  • تازه های ادبی
  • په پو - شعرکرمانشاه
  • پيام سيستانی
  • افسانه
  • عمران میری (صندلیهای بی پایه)
  • شبخون دوره گرد(ايرج آذرفزا)
  • فاطیماحکمت (شب شعر)
  • منصور ياقوتی
  • سیده زهرا بصارتی
  • خودکار کم رنگ - شعر
  • سيد مهدی موسوی
  • رسول - خدا خوبه
  • مرتضا حاتمی
  • ادبيات امروز کرمانشاه
  • خنده های صورتی
  • يادداشتهای يک وبلاگر
  • مرشيوان
  • فريدون ضرغامی
  • سورنا
  • نسرین هاشمی فر
  • پورياکلهر
  • وحيد دانشمندی - امپراطور
  • آتوسا
  • ريل شيشه ای
  • جليل آهنگر نژار
  • روياابراهيمی
  • دالاهو
  • انجمن مجازی ايران (ويژه نقد ادبی)
  • بلوط
  • دلشکسته تنها
  • اهورا
  • انگيزه های خاموشی
  • رهياد
  • تب نوشتهای يک پيامبرديوانه
  • سياه مشق های من
  • عزيزتزين مفقودالاثر
  • اینجا قفس نیست
  • آیدا دانشمندی
  • حجم زخم
  • زهره - از بی هواییها
  • حامد داراب
  • الهه جعفری
  • حسین - زبان حال
  • خودکارکم رنگ - هنر ادبيات تاريخ
  • محمد حسن جنت امانی - با گیسوان آخته
  • برهنگيهای زنی ازجنس انديشه و احساس
  • مصطفا فخرایی
  • بهزاد بهادری
  • فوتو هايکو
  • برکه مهتاب
  • مظاهر کثيری نژاد
  • حامد رحمتی (کلاغ روسفيد)
  • مصطفا خزایی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مهرداد سنجابی
به بهانه روز معلم
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳٩۱/٢/۱٢

مدتهاست که نیستم مدتهاست که هرروز تصمیم میگیرم بروز شوم امانمیشوم مدتهاست که ... بگذریم ...

به معلم که فکرمیکنم هزارتااسم رژه میرن توسرم . نمیدونم اسم معلم کلاس اولم خانم ابریشمی رو بنویسم که بااین همه فکر و خیال و گیجی و بیحوصلگی که اسم خودمم گاهی وقتا فراموشم میشه اسمش هنوز تو ذهنم مونده وگذر این همه سال پاکش نتونسته بکنه !نمیدونم اسم مامانمو بنویسم که تو اتاق کوچیک و محقرم یه کتابخونه درب و داغون و کوچولورو علم کرد و یه بچه ده دوازده ساله رو تشویق کرد پول توجیبی ناچیزش رو جمع کنه و باهاش از کتابفروشای دستفروش خیابون دبیراعظم کتاب دست دوم بخره  ودونه دونه نوازششون کنه و بچینه توی کتابخونه ش و با اون کوچیکیش از چاق شدن ذره ذره  کتاباش به وجدبیاد و هرروز و شب کنارشون باشه و یه دفه بخودش بیاد و ببینه زندگیش یه جوری چسبیده به اون کتابا که دیگه هیچ رقمه نمیشه جداشون کرد. نمیدونم اسم داییم رو بنویسم که با وجود کوچیکیم بزرگ تصورم میکرد و از کتابخونه رویاییش بهم کتابای بزرگونه و درس حسابی قرض میداد که بخونم و باهاشون زندگی کنم و باهاشون گریه کنم و بخندم و همذات پنداری کنم و چندماه بشم رت باتلر بربادرفته و چند ماه بشم خرمگس و اون صحنه تیرباران لعنتیش که هنوزم یادش اشکمو درمیاره و چند ماه بشم خالد همسایه ها و هی بشم و بشم وبشم و هی پوست بندازم  و با هر تناسخی احساس بزرگتر شدن و بهتر دیدن  و بهتر شدن بکنم . نمیدونم اسم شاملو رو بنویسم که وقتی با شعرش آشنا شدم اونقدر بلعیدمش که یه دفه دیدم همه وجودمو گرفته و  پمپاژ شده تو رگ و روحم و شب بیداریهای سالیان گذشته رو برام به ارث گذاشته که تاصب بیدار میموندم و میخوندمش و با سواد علیلم نقدش میکردم و درکش میکردم و از کشف و شهود قسمتهای مختلفش به و جد میومدم و هراز گاهی ام که همدلی مثل بهروز رو گیر میآوردم تو سر و کله هم میزدیم و هر کی زور میزد برداشت  خودش رو به اون یکی تحمیل کنه! شاملویی که  من شونزده هیفده ساله  رو وادار میکرد تلفنی ترانه های کوچک غربتش رو به صد برابر قیمت پشت جلدش رزرو کنم و از کرمانشاه هشت ساعت اتوبوس سوار شم تا پایتخت و انقلاب و برم پول تو جیبی دو ماهم روبدم ترانه های کوچک غربت و باز هشت نه ساعت اتوبوس و بلعیدن و بوییدن و بوسیدن کتاب و تجسم کردنش تو کتابخون ای که حالا کم کم داشت جون میگرفت واسه خودش و حرف داشت برا گفتن ...نمیدونم اسم اون خلافکاری رو بنویسم که زندگی خودش و زن و بچه هاش از راه اجاره دادن فیلم ویدیوی نوارکوچیک  میگذشت وبه چارده سالگی من و امثال منی که توی اون دوران پردردی که جنگ بود وتنهایی بود و فیلم دیدن حکمش غدقن بود،سینما تزریق میکرد.شب به شب با سی تومن پول و یک ساعت علافی توی سرما و گرما تا طرف از لونه ش بیرون بیادویه فیلم تف کنه کف دستت که قایمش کنی زیر لباست و بادیدن ماشین گشت هزار بار بمیری وزنده بشی و عرق از هزار جات سرازیر بشه و برسی خونه و فیلم  کثیف  و پر ترک رو بزاری تو دستگاه و تاآخر فیلم ده دفه قاب کاور دستکاه رو برداری و با الکل سفیدی که تهیه ش تو اون روزگار کمبود الکل اورجینال خودش پروژه ای بود هد دستگاه رو تمیز کنی ، میشد  دو ساعت از تنهاییات رو پر کنی و دلتنگیاتو عوض کنی بافیلمایی که ذره ذره تورو بسازن و روحت رو بزرگتر کنن و جسمت رو بزرگتر کنن و آشنات کنن با عشقی تازه که  بعدها دیگه خودتم  نفهمی کدومشون عزیزترن برات کتاب یا فیلم و  هی غلت بزنی وسطشون و هی دلیل بیاری واسه خودت که یکیشون عزیزترن برات و هنوزشم که هنوزه نفهمی چی شد و چی گذشت و کدومشون عزیزترت شدن ؟ بهر حال پشت سرت  رو نگاه که میکنی میبینی خیلیا بودن که تو رو به این شمایلی که هستی در آوردن و  مستقیم و غیر مستقیم معلمت بودن و تو ازشون آموختی و روزهایی رو بهت هدیه کردن که بدون وجودشون نمیتونستی داشته باشی .گفتم که اسمای زیادی مرور میشن توی ذهنم که نوشتنشون وقت و حوصله ای میخواد که من ندارم اما همه شون عزیزن واسم پای همه شون رو میبوسم یاد همه شون عزیزه واسم و لذتی که به من بخشیدن رو باهیچ چیزی تو دنیا نمیتونم عوض کنم . به همه معلمای حاضر وغایبم بهترینها رو  تقدیم میکنم . 

نظرات ()



طلسم
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٩/٤/٢٢

بالاخره بروز شدم

حتا اگر هیچ مطلب جدیدی نداشته باشم

حتا اگر ماهها فیلم ندیده باشم  

حتا اگر یکسالی باشد که هیچ دستنوشته ای ندارم نه شعری نه داستانی نه ترجمه ای نه ...

حتا اگر خیلی تنبل شده باشم

حتا اگر ...

باید بروز میشدم .این طلسم باید شکسته میشد...

نظرات ()



شیدایی ...
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸۸/٩/۱٢

شهرام شیدایی پرنده شد. مثل خیلیهای دیگر که نیستند و بعداز مدت کوتاهی آنقدر ازما دور شده اند یا ما از آنها دور شده ایم که انگار هیچوقت نبوده اند. مثل همه آنهایی که انگار عهد کرده اند به پیری نرسند حتا اگر خالق زیباترینهای قلم باشند. مثل تمام خاطره های شیرین کودکی که هر از گاهی از سر طاقچه برشان میداریم دستی به سرو گوششان میکشیم گرد گیریشان میکنیم  و دوباره دنبال روزمرگیمان میرویم . 

قبل از اوج بیماری ،قرار بود ببینمش و با هم دررابطه ترجمه متون ترکی مفصل صحبت کنیم اما نشد هربار به دلیلی تا برادرم آرش خبر داد که به شدت بیمار است دورادور خبر روندبیماری اش را داشتم تا آخرین خبر که بازهم آرش تماس گرفت و گفت شهرام دیگر درد نمیکشد.

آخرین شعر یک شاعر همیشه رنجم میدهد دائم به خودم هی میزنم که شاعر میرا نیست شاعر در کلمه زنده است شاعر ...اما از کلیشه که بگذریم مرگ شاعر بیشتر از هر مرگی آزارم میدهد حتا اگر مرگش شعری باشد به وسعت زندگی .

یادش مانا. 

نظرات ()



 
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸۸/٦/٥

این وبلاگ هیچوقت سیاسی نبوده و به چیزی جز ادبیات و شعر نپرداخته وحرف یا پیامش را در قالب ادبیات عرضه کرده . ازین پس هم جزاین نخواهد بود.چیزی که باعث شد این پست متفاوت باشد مسئله ایست که همیشه ودرتمام مسایل سیاسی واجتماعی مهم روز آزارم داده و آن چیزی نبوده جز اینکه عده ای بخواهند از هر فرصتی به نفع خود یا به زیان دیگران استفاده کنند و از هر نمدی به فکر کلاه خود باشند.تازه ترینش را مینویسم .برادرم آرش همانطور که در چند پست قبل هم کتابش را معرفی کرده بودم  ،نویسنده ایست با تمام معیارهای حرفه ای و انسانی و دغدغه های هنرمندانه و بشر دوستانه که فقط و فقط به نوشتن مشغول است و در انزوای آرام خود به چیزی جز کارش نمی اندیشد. اما ازآنجا که خیلیها بجای ادبیات حرفه ای دوست دارند به حرفه ادبیات بپردازندو سعی دارند از هر شرایطی ولو ناگوار ودردناک بیشترین بهره را ببرند در شرایط غم انگیز حوادث اخیر، بجای چاره اندیشی و تلطیف کردن فضا  سعی در تسویه حساب شخصی با هنرمندانی دارند که بزعم آنان رقیب رینگ بوکسشان هستند نه همکاران و هم قلمانی که رسالت عظیم آفرینش را بر دوش دارند.و دراین شرایط عجیب و غریب که سره را از ناسره نمیتوان تشخیص داد و نمی توان از بازیهای افسونکارانه سیستمداران سر در آوردسعی میکنند با صدور بیانیه های موافق و مخالف و با قرار دادن نام افرادی که بصورت هدفمند دستچین شده است آتشهای کهنه را از خاکستر بیرون کشند و زخم دشمنیهای دیرینشان را با بعضی افراد،التیام می بخشند.همانطور که گفتم تازه ترینش ماجرای برادرم آرش است که چند بیانیه عجیب و غریب منتشر شده که در انتهای آنهانام او و چند هنرمنددیگر بعنوان صادر کنندگان بیانیه هابه چشم میخورد .اینکه هر هنرمندی یا بطور عمومی تر هر انسانی در مواجه با حوادث اخیر چه نگاهی دارد یا موافق یا مخالف چه گروه و حزب و سیستمداریست مسئله ای کاملا شخصیست و هیچکس حق ندارد با هر هدف و نگاهی از نام دیگران سوءاستفاده کند. بارها شنیده بودم که عده ای دارند با نام افراد وآبروی حرفه ای آنان بازی میکنند اماسعی ام بر این بود که نگاهم به موضوع مثبت باشدتا اینکه در رابطه باآرش و پس از بررسی این قضیه به این نتیجه رسیدم که سیاست ملعبه دست افرادی شده که نه دغدغه انسان و انسان دوستی دارند ونه نگاه هنرمندانه و منش هنرمندانه . عرصه هنر را بازار رقابتی کثیف میبینند و تلاششان بر این فرض استوار است که رقیب باید از میدان بدر شود به هر بهایی و به هر وسیله ای و از آنجا که هدف وسیله را توجیه میکندشرایط فعلی را بستر مناسبی میبینند تا با نقل قول های مثبت و منفی هر که را که دوست دارند به هر گروه و جناحی ببندند و به اهداف پلیدشان برسند. بهر حال دلتنگ بود م  و دل پر و قلم فرسایی کردم . ضمنا بهانه اگر چه آرش بود که برادرم است  ونزدیکم اما اصل مطلب شخصی نبود و عمومیتی دردناک بود که مدتهاست سایه پلیدش را بر هنر وهنر مند تحمیل نموده است . با توجه به اینکه آرش فقط و فقط مینویسد و به هیچ جار وجنجالی وابستگی ندارد و هیچ سایت و وبلاگی ندارد که زبان عقیده اش باشد متن تکذیبیه اش را عینا در ج می کنم .امیدوارم دیگر مجبور نباشم خارج از روال این وبلاگ بروز شوم .

  آرش سنجابی امضای هرگونه بیانیه ای راتکذیب کرد:

به گفته این نویسنده ومترجم ،چندبیانیه ای که اخیرا از طرف برخی شبه روشنفکران منتشرگردیده به هیچ عنوان مورد تایید ایشان نیست و اسم و امضای مندرج در پایین بیانیه ها بدون هماهنگی باایشان و جعلی میباشد. این نویسنده درباره ارسال چنین بیانیه ای به سازمان حقوق بشر اظهار داشت بزرگترین نقض حقوق یک انسان ، انجام دادن چنین امضاسازیها و شیطنت ها از جانب شبه روشنفکرانی است که خود مدعی حقوق مردم هستند.

نظرات ()



دغدغه
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸۸/۳/۱٢

نه به این فکر کن که احمدی نژاد رییس جمهور بعدیست یا میرحسین

  نه اینکه هر شب

             یک مشت کلمه راروی میزکارت بریزی و

آنقدر انگولکشان کنی که به اندازه تمام تفکراتت قد بکشندو

                                        تصویرتمام قد دلتنگیهایت شوند،

ونه این ، که سهممان از ستاره و آفتاب و پرنده، کدام گوشه این بیکرانه است !

 تنهایی

            جنگ

                         نگاه شیمیایی دختران حلبچه

                                    ثانیه های پرپر نوزادان غزه 

 خشم کودن سلاخان عراق و افغان و هزار نقطه لعنتی دیگر جهان

                     که انسان را ...

                                           به هیچکدام !

                          تو فقط باش

                                     تا  طناب تنگتر نشود.

            خرداد 88 - کرج

                                         

                                                            

                                                

نظرات ()



فرقی نمیکند!
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٧/۱٢/۱

فرق میکند مگر

کجای جهان باشی؟

هرآسمانی ،هرزمینی ،هردرختی ،هرانسانی ...

تنهاکه باشی

             درد را که سق بزنی

                                دلتنگی ات  را که گریه کنی

ته خط بازهم تو میمانی و چند قطره حرف و

                                                                یک دریا ناتوانی !

فرق میکند مگر ،کدام اکسیژن راببلعی

کدام طبیعت رانابودکنی

کدام پیمان را فرسوده کنی

                                        واژه بازی نمیکنم

                                        چوب خط آهسته پر میشود

                                        نگاه آهسته تغییرمیکند

                                        توآهسته فاصله میگیری

                                        ازانسانی که بوده ای

                                                          ازانسانی که میخواستی باشی ...

دهان باز نیازت را نوشتن پر نمیکند

انسانی تو.انسان فرشته نیست !

25/11/87  کرج

سلام

بازهم باتاخیر بروز شدم وبازهم دلیل تاخیرم را محول میکنم به دو سه پست قبل . کار تازه را هم که میبینید .مضمونش مثل خودم و خستگی هایم تکراریست . اما تکرار این کارها تکرار اینروزهای من است . یکی دو تا داستان تازه هم نوشته ام اما هنوز  معتقد به انتشار در وبلاگ نیستم . نمی دانم شاید هم از پست بعدی داستان گذاشتم . دارم خودم را مجاب میکنم به اینکار.دوست هنرمندم نسرین ارتجاعی اقدام به فراخوان دومین جشنواره داستان کوتاه با مضمون جنگ کرده است که باید پیشترازاینها خبررسانی میکردم اما به تعویق افتاد. به آدرس زیر سربزنید:

http://j-jang.blogfa.com/

اگر این پست خبررسانی ام ضعیف شد پیشاپیش عذر خواهی میکنم . بخشی از اطلاعات کامپیوترم ازبین رفت که نام وآدرس دوستان زیادی متاسفانه جزو آن بخش بود. تا جمع آوری مجددشان مدتی طول میکشد.

بهاری باشید.

نظرات ()



عاشقانه های شعر کرد
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٧/٩/٢٦

بروز نشدن اینروزهایم دلیل خاصی ندارد شاید همان دلایل تکراری پست قبل . هیچ اتفاق خاصی هم اینروزها نیفتاده . شاید تنها اتفاق شیرین ومهم  اینروزها که خستگی ام را کمی بدر کرد چاپ کتاب برادرم آرش بود . آرش سالهاست که داستان مینویسد . نقد مینویسد و شعر میگوید. عاشقانه های شعر کرد اولین تجربه او در ترجمه شعر است .

" شاعران کرد پرخون و خوب مینویسند . عشق ،یاس و جنگ سه محور اصلی شعر کرد است . عاشقانه های شعر کرد به محور اول میپردازد . عشق برای کرد به شام شب میماند : واجب است  و پر بها ...

در این مجموعه بیشتر اشعار را از کردستان عراق برگزیده ام و جند تکخال از شاعران کرد جوان ایرانی . عشق که مرز نمیشناسد . میشناسد؟ ...

تا آنجا که توانسته ام تر جمه ای آزاد ارائه داده ام و خودم را در حصار پرخار وفاداری کامل نگاه نداشته ام . چرا که بقول جلال آل احمد:تر جمه به زن میماند ، اگر وفادار باشد زیبا نیست و اگر زیبا باشد وفادار نیست ! ..."

چند سطر بالا را  از مقدمه کتاب نقل قول کردم . با هم دو شعر از مجموعه عاشقانه های شعر کرد را مرور میکنیم :

" خانه ی کوچکمان

درخت گردوی توی حیاطش

ماشین درب وداغانمان

ساعت سوییسی ام

حتاکت وشلوارم (که آنهمه دوستش دارم)

                                          همه فدای آن گل سر لیمویی ات !...

                              ******************************

خشاخش این زنجیر

یادعزیز دستبندتورا دارد

                                     - که دور مچ کوچکت پیچ خورده بود - "

عاشقانه های شعر کرد در ١٢٣ صفحه توسط نشر ثالث چاپ و در دست توزیع است .

و اما شعری نسبتا تازه از خودم :

نه این جدولهای خیابان - که یکروز شهردار سفید مشکی شان میکندو

روز دیگر سبز وسفیدشان - مرا به جایی بند میکند

نه چشمانت - که این روزها وبال گردنم شده اند

                              و با یک باید دردناک به زندگی پر وصله پینه ام

                                                                               سنجاقشان کرده ای

نه یک فنجان قهوه ترک

در کافی شاپی کلاس بالا

                         با ژستی روشنفکرانه و بحثی کاذب و ادایی ادبیات مآبانه !

نه

هیچ چیز_ اینروزها مرا به جایی نمی بندد

نه این جدولهای خیابان

                        نه چشمانت

                                  نه یک فنجان قهوه ترک !

۶/٨/٨٧      کرج

نظرات ()



خسته
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٧/٦/۳۱

)انگار قرنهاست بروز نشده ام نه اینکه خیلی سرم شلوغ باشد یا خیلی پرکارباشم یا مشغول انجام کارهای خیلی مهمی بوده باشم . نه . هیچ کاری نکرده ام کارهای قبلی را هم رها کرده ام به امان خدا. نه ترجمه نه داستان و نه هیچ چیز دیگری که بشود اسم کار برآن گذاشت فقط غم نان و نوعی ولنگاری و خستگی . ناگفته نماند که روزهای بسیار سختی را گذرانده ام شاید تنها کار ارزشمنداین مدت فیلم دیدن بوده که به هرضرب وزوری که بوده ترک نشده و طبق همان روال سابقش جلورفته . والا مابقی کارها در نوعی دایره بی وزنی دور سرم چرخیده . شعر خسته به مفهوم واقعی "من " اینروزهاست .

٢)از آخرین روزگار ترانه سرایی ام شاید ده سالی میگذرد نه اینکه نخواهم نشده پیش نیامده رمیده ومراتنهاگذاشته . امروز سالگرد شروع جنگ است جنگی که  همیشه قربانیانش مردم بی پناه بوده اند مردمی عاشق مردمی تنها مردمی بدور از سیاست و دنیای بیرحمش مردمی بدور از بازیهایی که هرگز فاش نخواهد شد مردمی که با بدار آویختن هر دیکتاتوری درهرگوشه از جهان آنچه را که از دست داده اند هرگز بدست نمی آورند. بگذریم سالگرد آغاز جنگ بهانه ای شد که سنت شکنی کنم و برای اولین بار با دو شعر بروز شوم . ترانه ای ده ساله یا کمی پیرتر که بهانه سرودن آنروزهایش مادرانی بود که چشم براه خبری از عزیزانشان بودند و نهایتا پلاکی یا کیسه ای استخوان نصیبشان میشد از جوانی که جوانیشان را بپایش ریخته بودند.

خسته

سرگیجه ام را بتو نمی گویم

                       هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی

                       شب مهتاب مرده دریایی ، پر جاذبه وهراس انگیز

تنهایی ام پای خودم ، همینقدر که بدانی خسته ام کافیست !

            خسته زن و پیچ وخمهای پرآزار تن و روحش

            خسته کتاب ، نوشتن و خواندن

            و ناتوانی نابخشودنی عمل ، در حساسترین لحظه ای که باید!

            خسته نفس و خفت بی انتهای برآمدنش

            خسته شانه های ضعیفی که بیش ازین تابم نمی آورند

            خسته دلتنگیهای کوچکی که تو فاجعه نمی پنداری اش ، من اما...

            خسته آلودگیهای نفرت انگیز نان

             و خسته شعر که مدتهاست متولد نمی شود

                                                      یا میشود، بی هیچ اتفاق شاعرانه ای !

قبل ترها گفته بودم :

                               " اینروزها مرا تاب نمی آورند

                                                                    من این روزهای بی حوصله را"

                                      ٢٩/۶/٨٧    کرج

 

رستم پرپر

آی مادرای چش به در

دل نگرونای پسر

عاشقای بی همزبون

منتظرای بی خبر

آی مادرای چش برا

شب تا سحر دس به دعا

تا که دوباره تو کلون

زتده بشه نبض صدا

تق تق و تق ، در بزنه

غصه رو خنجر بزنه

زخمای ناباوریو

مرحم باور بزنه

رستم مادر بشه باز

تا صب زود راز ونیاز

از غم تنهایی بگه

از غم این راه دراز

اینجا دیگه رستمی نیس

شر شره و حرفای خیس

گر گر دستای دعا

دالونه و چشم حریص

اما دیگه دالون پیر

قاب نمیشه روتن شیر

از تو حیاط رد نمیشه

تا ببینیش یک دل سیر

دلنگرونی میدونم

چشمه خونی میدونم

تا ابدم حتا نیاد

باز تو می مونی ، میدونم

اما چه فایده ؟ چی بگم !

مرثیه رو با کی بگم ؟

قصه بارونو واسه ،

آسمون ابری بگم ؟!

از ما بریدن پسرا

آی مادرا آی مادرا

لحظه خون بود و خطر

گریه کنین بیخبرا!

گریه کنین ، پر بزنین

آسمونو در بزنین

ناله نمونده توی ساز

سیمو به آخر بزنین

آی مادرای چش به در

تاب بیارین ، سخته خبر

رفته و اسطوره شده

گم شده تو شعر سفر

آخر قصه س دوباره

غصه که آخر نداره

میگذره ، اما تا ابد

خاطره شو جا میزاره .

                                                 ۵/٩/٧۶ کرمانشاه

نظرات ()



باز هم شعر
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٧/٢/٢٩

سلام

۱)نخستین جشنواره داستان کوتاه دفاع مقدس به همت دوست نویسنده ام خانم نسرین ارتجاعی در حال برگزاریست که برای کسب اطلاعات بیشترازشرایط مسابقه و نحوه ارسال آثارمیتوانید به آدرس :

http://www.j-jang.blogfa.com/      مراجعه فرمایید.

۲)اکثر دوستان گله مندندکه مدتهاست بروزنشده ام .شرمنده . عذر بدترازگناه هم نمی آورم اما بگذاریدبه حساب گرفتاریهای ریزودرشت . مشغول ترجمه یک مجموعه شعر جدید و خیلی دوست داشتنی از یک شاعر استانبولی بنام موراتان مونگان هستم . مشغول تهیه یک مجموعه داستان کوتاه برای چاپم . و مشغول خواندن و نوشتن ودیدن . وازهمه مهمتر مشغول دست وپنجه نرم کردن با مشکلات این زندگی وبال شده . پس تاخیرم رابه حساب همه چیزبگذارید الا بی میلی و بی توجهی به دنیای مجاز ودوستان عزیز مجازی .

۳)انجمن مجازی از ۱۳ فروردین ماه به مدت دوهفته دو شعر مرا به نقد گذاشته بود که وظیفه حکم میکرد تک تک از همه دوستانی که زحمت خواندن ونقد را به خوددادند تشکرکنم اما بدلایل گفته شده فرصت نشد و من شرمنده همه شدم تااینجا که باتاخیر ازهمه سپاسگزاری میکنم و تلاش میکنم تا نظرات و پیشنهادات مهربانانه ودلسوزانه شان را به گوش جان پذیراباشم .

۴)واینهم شعری بیات که یکماهی میشودمتولدشده اما...

این دوخط شعر و

چنددانه عزیزی که دوروبرت راگرفته اند

      چند قطره اشکی

                     که گاه وبی گاه رد شادمانی ودلتنگی برگونه ات میگذارد

     و اطاقی کوچک

ـ با قفسه نجیب کتابهایش ـ که عزیزترین جای جهان است

                           اگر نبودند ٬ آسان نمی گذشت !

جزآذرخشی نیست ٬ اما

              فرسوده ات میکند

                                     تا

                                          به انتها برسد .

عاشقانه تحملش کن !

کرج ۲۸/۱/۸۷

 

نظرات ()



روزمرگی
نویسنده: مهرداد سنجابی - ۱۳۸٦/۱٢/۱٦

این روزهای ساکت بی پنجره

تنهایی ام را قاب نمی کنند

                             تا میخکوبش کنم بدیوار اتاقی متروک

                                                             و رها شوم میان بیدردی مردم .

آزارم میدهند

                این واژه های حسود بی خاصیت

                                                  آزادم نمی گذارند

                                                  تا بربخورم درون روزمرگی تقدیری سرزمینم

سیگار بکشم

           ودکا بنوشم و زن بارگی کنم

                              و از شدت سرخوشی ، عشق را جرعه جرعه خون ببارم و

                              همرنگی را

                              فریادبزنم باجماعتی که رسوای هزارنقش ورنگ ابلهانه اند

این روزها ، مرا تاب نمی آورند

                                     من ، این روزهای بی حوصله را

                                            که واژه واژه جانم را می جوندو

                                                 سطر به سطر فرسوده ترم میکنند

درمانده ام ، شعر بتازگی مرهم نمیشود

                                                         یا

                                                        هرگز نبوده است ...

            ۸۶/۱۲/۱۲  کرج

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »